صحیفه فاطمیه

نداشتمش تا مدت ها.

دست مادرم، و دیگران دیده بودمش. سرسری روق ش زده بودم اما رغبت نکرده بودم به خواندنش. شاید اصلا کاربردش را نمی فهمیدم.

پارسال شهریور ماه مریضی سخت گرفتم. دو هفته تب می کردم. شب ، توی خواب و بیداری،تب که بالا می گرفت،مسکن ها که جواب نمی داد، با خودم می گفتم: صحیفه فاطمیه چند دعا داشت برای رفع تب. نوشته بود که بانوی دو عالم این دعا را از پیامبر تعلیم گرفتند هنگامی که حسن جانشان،یا حسین جانشان تب سختی داشت. صبح که شد رفتم منزل مادرم و کتاب را گرفتم. با حال زارم از صفحات دعاهای رفع تب عکس گرفتم و مهر کتاب را به دل گرفتم. چند ماه بعد روز تولدم، کتاب هدیه ی من بود.. مدتی در خانه با ما بود تا یک روز پایش نشستم.

عجیب کتابی ست.. عجیب وضعی دارد..

انگار کن که بانو، با چادری از گل های بهشت سر سجاده نماز ظهرشان نشسته اند و بچه های خانه با هم بازی می کنند...

انگار کن که صدای خنده های بچه هایشان پیچیده توی گوش مادر..

انگار کن که دارند دعا می کند.. برای همسایه..برای خانه..

انگار کن که مادری داری که برایت دعا کند، دعا کردنی..

صحیفه ی فاطمیه مرا دلتنگ بانو می کند..

چرا تلگرام ندارم؟

دلایل متنوعی می توان برای داشتن/نداشتن یک ابزار ارتباطی/اطلاع رسانی نظیر تلگرام/اینستاگرام برشمرد.

من روی گوشی اینترنت ندارم.( و معتقدم چیزهایی که بابت این نداشتن به دست می آورم بیش از چیزهایی است که از دست می دهم) جدای از این، تلگرام،اینستاگرام و.. هم ندارم.(البته با یک سیم کارت اعتباری،تلگرام مشترکی با همسرم داریم که کاربردش عضویت در گروه های دوستانه نیست. کاربردش دریافت اطلاعاتی است که مرجع دیگری برایش پیدا نکرده ایم.)

یک علت نداشتن تلگرام شخصی/دوستانه این است که وقتی بعد مدتی دوستانم را می بینم می گویند: ازت خبری نیست! و عموما علت ش را نداشتن تلگرام ذکر می کنند!

من معتقدم دوستی هایی که با بودن یا نبودن یک ابزار قطع و وصل می شود، یک دوستی توهمی است!

شب/ روز

افکار شب، گاهی شباهتی به افکار روز ندارند.

آنقدر که وقتی صبح می شود

باید خدا را شکر کنی که روز را آفرید!

انقدر که وقتی صبح می شود از خودت بپرسی:

من چم شده بود دیشب؟؟

 

 

مالِ ما

با روحانی کاروان سمت حرم کاظمین علیهماالسلام می رفتیم... رو به روی باب المراد، بی هیچ زیر اندازی نشستیم...کاروان دانشجویی بود.زوج های جوان. ما از مسن ترین هایشان بودیم.زمان ایستاده بود..روحانی حرف می زد...حرفهای خوب..حرفهایی که چند ماه بعد،یک شب جمعه ای یادت بیاید و اشک شود توی چشم هایت.( یعنی می دانی..بی خوابی به سرم زده بود. داشتم کتاب رویای نیمه شب را می خواندم ،از جستجوی نام شخصیت های داستان ـ ابوراجح حماحی ـ یاد روحانی کاروان افتادم و حرفهایش..)

می گفت درست است که همه ائمه نور واحدند..همه امامند و ما به همه توسل می کنیم... اما خیلی از ما آن قدر که به امامزاده ها اعتقاد داریم به امام زمانمان نداریم... می گفت این را باید فهمید که امامِ زمان،امامِ زمانِ ماست و مردم هر عصری،به امام زمانشان رجوع می کردند ..

همیشه وقتی آدم درگیر موضوعی می شود احساس می کند همه دارند به این موضوع می پردازند..

مثل وقتی که مسافر مکه و کربلا داری، حس می کنی تلویزیون دائم دارد مقصد مسافر تو  را نشان می دهد.

با ماهر مشغول گپ و گفت بودیم که گفت:هفته قبل یک همسر شهید دهه هفتادی ،مهمان هیئت علیمحمدی بوده..

وقتی هم هیئت علیمحمدی را به غایت دوست داشته باشی، هم ش ه اد ت را، هم ماهر را، به خودت پیله می کنی که

این هفته برو هیئت..

و مادر یک شهید مدافع حرم متولد 74 را می بینی که از پسر بیست ساله اش می گوید..

قبرهای خالی امام زاده علی اکبر چیذر، یک به یک به نام جوان های هم سن ما و کوچکتر از ما می شود..

از آن روز هیئت ، هر وقت تلویزیون را روشن می کنم

زنی هم سن و سال خودم توی تصویر می بینم که می گوید

اگر می گفتم شوهر من جوان است..

پس چه کسی باید می رفت..

..

واسم سوال شده

 

چرا توی خیلی از فیلم های این روزهای ما

اعم از سینما،تلویزیون یا شبکه نمایش خانگی

خیلی از زن ها

با همسرانشون

خیلی بد صحبت می کنن؟!

آیا ظلم تاریخی به زن با بد حرف زدن علاج میشه؟!

 

از یاد نمی بریم...

همین حوالی بود..

روزهای بین عاشورا و نه دی

که همه ی غم های تاریخ

روی دل ما بود ...

http://dl.bachehayeghalam.ir/media/sound/tahmasebpour001(www.BGH.ir).mp3

 

واسه خودم

اگه عموما

بعد از اینکه قرآن میخونی

ترس هات.. فکرهات.. به نظرت مسخره میاد

یه گزاره ی صادق ساده اینه که : خب واقعا فکرهات مسخره است!

و  نسخه ش

یشتر و بهتر قرآن خوندنه...

 

 

مظلوم..

گناه ما

کمتر از ارتش نیجریه نبود..

که حتی نمی دانستیم

"آن ها هستند "

و روز اربعین جمعیت شان در حسینیه بقیه الله زاریا میلیونی ست

گناه ما کمتر از صهیونیست ها نبود

چرا که آنها می دانستند

شیعیان نیجریه دارند برای عزای علی بن موسی آماده می شوند  و ما نمی دانستیم ...

گناه ما

کمتر از وهابی ها نبود

چرا که  آن ها می دانستند و ما نمی دانستیم

شعار این مردم ، شعار ماست و

لباس شان، لباس ما..

 

گناه ما

هم گناه ما بود

هم گناه آن ها که می دانستند 

اما برایشان مهم نبود...

برایشان کدخداها مهم تر بودند و با ما از کدخدا گفتند نه از رعیتی که قیام خواهد کرد..

اربعین گذشت 

اما

باور نکن که چشمهای ما

از عزای تو خسته شده باشد..

 

دیروز سحر، توی کوچه های قم دنبال چای عراقی می گشتیم

که علاج قند پایین و سردردمان شود و البته علاج درد دوری مان از کربلا ..

مغازه ای پیدا کردیم که تمام مهمانانش عرب بودند و صاحبش هم.

از ما پذیرایی گرمی کرد